چرک نویس

چرک نوشته های یک قلب مچاله شده :)

قسمت اول :]

cherknevism.blog.ir


نگاه کلافه اش را از دیوار های پوشیده شده از چوب و تابلو های نقاشی اطرافش گرفت و به ساعت ظریف طلایی رنگی که حصاری دور دست نحیفش شده بود، دوخت.

چگونه است که زمان بدون هیچ رد پایی، آنقدر سریع می گذرد ولی برای او، گویی قرن ها است که منتظر نشسته است؟

به موسیقی لایت و آرامش بخشی که در حال پخش بود گوش می سپارد، و هنرمند خالق این اثر زیبا را، پشت پیانو ی مشکی و براقی تصور می کند که چگونه انگشتان بلندش، ماهرانه کلید ها را می پیماید و آهنگی این چنین دلنشین را رقم می زند.

چشمانش بسته بود و دستانش هماهنگ با نوازنده، روی میز چوبی کافه، جهت می گرفت.

در دنیای خودش سیر می کرد.

ناگاه صدایی ناهماهنگ با تصورات لطیفش، در گوشش پیچید.

صدایی که در آن لحظه برای او، از صدای کشیده شدن ناخن روی دیوار هم بد تر و عذاب آور تر بود!

به ناچار از سرزمین رویاهایش دور شد.

باز هم کافه چی؟

با خودش فکر می کند که چرا او هر بار درست در زمان اوج زیبایی افکارش باید بیاید؟

کافه چی جوان، برای بار دوم حرفش را تکرار کرد.

پاسخی نداشت که بدهد؛ او منتظر بود و قطعا این کار دور از ادب بود که قبل از آمدن مهمانش، چیزی برای خود سفارش دهد.

با گفتن "فعلا چیزی میل ندارم" حضور کافه چی را از سر باز کرد.

در قفسه ی کتاب های کنارش، کتابی توجه اش را جلب کرد.

دستش روی کتاب لغزید تا آن را بردارد.

هم زمان با او، کسی از آن طرف کتاب را گرفت.

نمی توانست از آن بگذرد؛ پس کتاب را محکم تر به سمت خودش کشید.

احساس می کرد نیروی آن شخص آن طرف کتابخانه هم بیشتر شده است.

امان از این قانون عمل و عکس العمل!

کمی سرش را پایین آورد تا بتواند از فضای نه چندان زیادِ بالای کتاب، کسی که در حال مقابله با او است و کتاب را برای خودش می خواهد را، ببیند؛ که چشمانش به درختان سبز و شاداب درونِ باغِ چشمانِ حریفش، گره خورد.

احساس می کرد عجیب این چشم ها و آرامش و حالتشان برایش آشنا است!

ولی با فکر اینکه مثل هزاران تا آدم دیگری است که در شهر و خیابان ها دیده است، به افکار و احساساتش، اجازه ی پیش رَوی نداد.

با ناز و عشوه چشمکی نثار رقیبِ سرسختش کرد؛ کتاب را محکم به سمت خودش کشید و از چنگ دستان پر زور آن غریبه ی به ظاهر آشنا در آورد.

برای اتمام بخشیدن به جنگ هم، لبخند دندان نمایی زد و کتاب را از جلد قطورش بیرون آورد، آن را باز و خود را مشغول خواندن کرد.

هیچ فکر نمی کرد...


#ادامه_دارد...

#چکامه

#رمان_تا_چند_باید_بشمرم؟

عالی بود *__*
متشکرم :]🌹
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan