چرک نویس

چرک نوشته های یک قلب مچاله شده :)

قسمت دوم :]

cherknevism.blog.ir


هیچ فکر نمی کرد روزی برسد که برای بدست آوردن کتابی، اینگونه مکر و حیله به کار بَرَد.

شگفت زده به کتاب نگاه می کرد؛ چطور ممکن بود؟

با خودش فکر کرد هر طور شده باید نویسنده ی کتاب را پیدا کند.

با خواندن هر کلمه از نوشته ها، دریچه ی جدیدی در ذهنش پدید می آمد که انتهایش معلوم نبود...

دریچه ای عمیق و پر از سوال و ابهام!

با صدای اِهم اِهم گفتنِ کسی، از غرق شدن در سیاهچاله های پر از خالیِ جوابِ ذهنش نجات یافت.

با گنگی به شخصی که رو به رویش نشسته بود، چشم دوخت.

گویا همچنان در تلاش برای رهایی یافتن از افکارش بود.

به خودش آمد، کتاب را بست و با مهمانی که بویی از وقت شناسی نبرده بود، احوال پرسی کرد.

به ساعتش نگاه کرد و با ناخن های کشیده اش ضربه ای آرام به شیشه اش زد و گفت:

- 43 دقیقه تاخیر!

- خودت که بهتر می دونی، اینجا به ترافیک های سنگینش معروفه... مخصوصا الآن! یعنی این ماه و این ساعت! یعنی...

داشت حوصله اش را سر می بُرد.

همیشــــــــــــه همین بود!

اگر به حال خودش می گذاشتی اش همین طور ادامه می داد و برایت آسمان و ریسمان می بافت.

و او چقدر از این اخلاق بدش می آمد!

برای خاتمه دادن به توماری که دوستش در ذهنش نوشته و آماده کرده بود و قصد داشت که تا آخرین کلمه اش را برایش بازگو کند؛ گفت:

- خب، اگر فکر می کنی احوال پرسی و صحبت هات تموم شده، برو سر اصل مطلب.

- راستش... چطور بگم...

آروم و با طمانینه گفت:

- اول چشم هات رو ببند، آروم و عمیق نفس بکش و ریلکس باش! حالا با خلوص نیت با من تکرار کن؛ ای حافظ شیرازی تو محرم هر رازی، تو را به خداوند و شاخه نباتت قسم می دهم که هر چه صلاح و مصلحت می بینی برایم آشکار کنی... حالا یه فاتحه هم براش بخون و چشم هات رو باز کن و بگو!

بعد با تندی ادامه داد:

- چجوری بگی؟ اینم سواله که تو می پرسی؟ مگه قراره فال بگیری؟!

از این همه تعللِ او در گفتن چیزی که مدت ها منتظر شنیدنش بود، به ستوه آمده بود.

- این همه داستان که قبلش تعریف کردی رو می تونستی بگی، حالا که به این موضوع رسیدی نمی دونی چی و چطور بگی؟ واقعا؟!

ناراحتی از چهره ی دوستش می بارید.

با همان ناراحتی که حالا در صدایش هم مشهود بود، گفت:

- چقدر این اخلاقت بَده...

واقعا درک نمی کرد که چرا باید بابت اخلاقش، چه خوب و چه بد جواب پس بدهد؟! مگر او دیگران را به خاطر اخلاق هایشان بازخواست می کرد که دیگران چنین حقی به خودشان می دادند تا در مورد اخلاقیاتش نظر دهند؟!

او خوب می دانست با هر کس و در هر موقعیتی چطور باید برخورد کرد.

چشم هایش را در کاسه چرخاند و با غیض گفت:

- لطفا به اخلاق من کاری نداشته باش؛ خوبی و بدیش رو خودم مشخص می کنم. برو سر اصل مطلب!

جمله اش کاملا دستوری بود و خودش هم خوب این را می دانست؛ اما مجبور بود.

بُغ کرده نشسته بود و نگاهش می کرد.

کمی ملایم تر ولی با همان صلابت گفت:

- بگو دیگه.

خوب می دانست که با این وضعیت محال است حرف بزند؛ پس گارسون را صدا کرد تا چیزی سفارش دهند.

نگاهش روی بخار کاپوچینوی داغش که به این طرف و آن طرف می رفت، قفل شده بود.

نه می توانست حرکتی کند، نه حرفی بزند و نه حتی چشم هایش را تکان دهد و پلکی بزند؛ تلاشی هم برای انجام این کار ها نداشت...

صدای هانا در سرش اکو می شد و هر کلمه از گفته هایش، این طرف و آن طرف می دویدند و خود را به شیار های مغزش می کوبیدند!

ذهنش دور از هانا، دور از حضورش در کافه و حتی دور از تمامی اتفاقات اطرافش بود.

صدای هانا به همراه آهنگ، ملودی زیبایی ایجاد نمی کرد؛ خط می انداخت روی افکارش...

صدا ها هر لحظه بیشتر می شد...

آهنگ، هانا، حرف هایش، شعر تولدت مبارک، جیغ ها و دست زدن ها و...

سعی کرد خودش را از این منجلاب بیرون بکشد.

تحمل آن فضای بسته در آن لحظه برایش سخت ترین کار دنیا بود.

بدون کلمه ای حرف و حتی نوشیدن جرعه ای از کاپوچینویی که حالا دیگر بخاری نداشت، وسایلش را برداشت و پول میز را حساب کرد و از کافه بیرون زد.

به هوای تازه نیاز داشت، به اکسیژن... به فراوان ترین چیزی که برایش کم یاب ترین شده بود...

دست در کیفش بُرد تا اسپری اش را بردارد؛ هر چه گشت، نبود.

بیشتر و بیشتر گشت، اما گویی کیفش دره ای شده بود که سقوط، خطِ پایان آن بود!

سرفه هایش شدت گرفت، دیدش تار و قدم هایش سست و سست تر شد...

محکم به آدم های در حال عبور در پیاده رو می خورد و همین، ایستادن روی دو پای بی جان را برایش غیر ممکن می کرد.

همان لحظه به ماشینش که در گوشه ی خیابان پارک شده بود رسید؛ قفلش را باز کرد و خودش را به داخلِ آن پرت کرد.

سرفه، سرفه و سرفه...

محتویات کیفش را روی صندلی شاگرد خالی کرد؛ تند و سریع آنها را کنار می زد تا شاید اسپری اش پیدا شود.

در آخرین لحظاتی که هوشیاری اش همراهی اش می کرد...


قسمت اول



#ادامه_دارد...

#چکامه

#رمان_تا_چند_باید_بشمرم؟
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan